تبليغاتX
((با تمام وجود دوستت دارم....))
نظر یادت نره ...

گفتم نرو پر پر میشم ، گفتی می خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم


گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه ، گفتی هدر شد شب و روز


گفتم آخه داغون میشم ، گفتی به من خوش می گذره
گفتم بیا چشمام به تو ، گفتی آخه کی میخره؟


گفتم منو جنس می دیدی؟ ، گفتی آره بی قیمتی
گفتم یه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی


گفتم صدام می میره باز ، گفتی به درد بسوز بساز
گفتی حالا که پیر شدم ، گفتی که از تو سیر شدم


گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو ، گفتی فراموش کن منو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:29  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:1  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:0  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:58  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:51  توسط پیمان و اسماعیل   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:38  توسط پیمان و اسماعیل   | 

شمال بيد

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:57  توسط پیمان و اسماعیل   | 

 ناگهان چقدر زود دیر می شود ....

 

هميشه اين گونه بوده است . کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي .پيش از انکه خوب نگاهش کني . مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود .فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روز ي که زمين به دور خود مي چرخد وخورشيد از پشت کو هها سرک مي کشد در کنارش باشي . هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي . هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي .


هميشه اين گونه بوده است .کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود.وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست.فکر مي کردي مي تواني با اوبه همه ي باغهاسر بزني و خورده هاي نان را به مر غابي هاي تنها بدهي هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تما شاي موجها مي رفتي . هنوز ساعتها ي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي .

هميشه اين گونه بوده است .وقتي دورو برت پر است از نيلوفر هاي پرپر خواب هاي بي رويا و آينه ها ي بي قاب وقتي از هر روزي بيشتر به اونياز داري . نابا ورانه او را در کنارت نمي بيني فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آنسوي نرده هاي آسمان خواهي رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهي کرد .هنوز پيراهن خوشبختي را کاملا بر تن نکرده بودي. هنوز ترانه هاي عاشقي را تا اخر با او نخوانده بودي .

هميشه اين گونه بوده است . او که مي رود او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش مي کني از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد . احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درخت سقوط کرده اي . احساس مي کني کلمات لال شده اند پلکها فرو ريخته اند کفشها پاره شده اند دستها يخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:31  توسط پیمان و اسماعیل   | 

حالشو ببر
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:40  توسط پیمان و اسماعیل   |